تبليغاتX
به نام خدا و به یاد معشوقم


به نام خدا و به یاد معشوقم

تقدیم به تنها عشقم

حســ میــ کنمــ زجهــ هایــ دختریــ بیــ گناهــ را کهــ چگونهــ در اغوشــ پر هوستــ دستــ و پا میزند

حســ میــ کنمــ ضربهــ هایــ شلاقــ پدریــ مستــ را کهــ چگونهــ بر تنــ نحیفــ کودکشــ فرود میــ اید

حســ میــ کنمــ زجر کشیدنــ زنیــ را کهــ میــ داند شوهرشــ اکنونــ در اغوشــ زنیــ فاحشهــ عشقــ بازیــ میــ کند

حســ میـ کنمــ صدایــ قلبــ شکستهــ دختریــ را وقتیــ عشقشــ را در اغوشــ دیگریــ میــ بیند

حســ میــ کنمــ احساســ پسریــ را کهــ عاشقــ فاحشهــ شهرشانــ شدهــ

حســ میــ کنمــ زجر کشیدنــ زنیــ را کهــ برایــ سیر کردنــ بچهــ اشــ هر روز تنــ خود را بهــ حراجــ میــ گذارد

حســ می کنمــ سر افکندگیــ کودکیــ را که میداند مادرشــ بهــ خاطر او فاحشهــ شهر شدهــ

حســ میــ کنمــ حالــ کودکیــ را کهــ از ترســ پدرشــ شلوارشــ را خیســ کردهــ

حســ میــ کنمــ صدایــ گریهــ هایــ شبانهــ اتــ رامادر

حســ میــ کنمــ صدایــ فریاد هایتــ را

حســ میــ کنمــ و هر روز عذابــ میــ کشمــ

بســ استــ

عقــ میزنمــ بالا میــ اورمــ

هر انچهــ را تا بهـ حال حســ کردمــ و دیدمــ

اینــ استــ تمامــ زیباییهایــ دنیایتــ خدا؟

نمیــ خواهمشـــ ارزانیــ خودتــ

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 5:2 توسط رسپينا| |

الهی

با پشتی خمیده از جور و بی وفائی و دلی لبریز از ترحم

شبانه از نامردیها میگریم و از ظلمت قلوب به تیرگی شب پناه میبرم 

در تاریکی شب سر به آسمان بر می دارم و پیشانی بر خاک میسایم

و از دور غمها و بی مهریها ی زمانه به تو شکایت می کنم

الهی

اکنون که در فصل جوانی به سر می برم احساس خزان می کنم

به گناه بی گناهی

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم میدهند

عشق می ورزم عذابم میدهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

خیانت

http://fotos.persiangig.com/AllFoto.ir/FotoPic.ir/Fotos.Blogfa.Com/Pics.3/AllFoto.ir_1546.jpg

 

غروب شد ،

 

خورشید از آسمون رفت ،

 

آفتابگردان عاشق به دنبال خورشید آسمان را جستجو میکرد

 

ناگهان ستاره ای چشمک زد

 

آفتابگردان سرش را به زیر انداخت.

 

گلها خیانت نمی کنند 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 21:38 توسط رسپينا| |

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏

حیوانات دیگر دریده شود.


از دور مواظبش بود…. پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می

نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.


گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت دید ماده شیری است. چقدر زیبا

بود، ...  با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده

شیر شد...و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…

در زمين عشقي نيست كه زمينت نزند آسمان را درياب...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 22:22 توسط رسپينا|


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت





m0zhgan musiC

فال امروز